صفحه ها
دسته
توجه
دختر پرستار زیبای مسیحی(5مطلب)
{ یتیم نوازی ممنوع ؟نماز.دعا. آش رشته.غیبت آزاد}
www.qaraati.ir
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 47398
تعداد نوشته ها : 48
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
ریش من .ریش تو.ریش ما

تیغ زد بر ریش ما اندیش ما         وای بر اندیشه بی ریش ما!!

در گذشته های  بسیار دور در سر زمین واقعیات زندگی در کنار دریای بزرگ با تمدن وفرهنگ خاص خود حاکمی پایه های حکومت خودرا مستحکم می کرد او سالها بود که در آن سرزمین با قوانین خود روزگار می گذرانید واقتدار حکومتش را برای فرزندش موروثی کرده بود تا اینکه فرزند او بر تاج وتخت پدر تکیه زد . روزی از روزها در شکارگاه مخصوص شاه جدید در حالی که خوش می گذراند نگاهی از سر غرور بر به وزیر پیر دربار خود نمود و فرمود : ای وزیر اعظم راست بگو در زمان حکومت پدر تاجدارم بهتر خوش می گذراندی یا در حکومت من . وزیر پیر آه سردی کشید وکمی مکث کرد سپس سری تکان داد وبا آه سردی گفت :حکومت شاه مستدام باد در هیچکدام ! شاه به تاسف سردی تکان داد وگفت یعنی چه این همه خدمت وخدم وحشم ونوکر آنوقت می گویی هیجکدام ؟چقدر نا سپاسی؟ چرا به چه دلیل ؟وزیر که در مانده شده بود گفت اگر اجازه فرمایی عرض می کنم .در حکومت پدرتاجدارت من ریش نداشتم وجوان بودم .او هم اصرار داشت بر اینکه وزیر باید ریش داشته باشد هر روز به حمام می رفتم وبا تیغ سلمانی به صورت خود می کشیدم اما محال از یک مو سالها سختی کشیدم تا عاقبت این موها بر گونه هایم رویید ومن توانستم خاسته پدر بزرگوارت را بجا بیاورم متاسفانه پدرت به رحمت خدا رفت وتو تاج بر سر گذاشتی واز همان روز اول اصرار بر این داشتی که وزیر باید جوان باشد وبی ریش ومن هر روز دوباره به حمام می روم وبا تیغ سلمانی به جان این ریش ها می افتم تا ریشه هایش را در آورم وشما از دیدن ریش تراشیده من لذت ببری وبهانه داشتن وزیر جوان بی ریش از خاطرت محو شود لذا این ریش در هر دو حکومت پدر وپسر برای من دردسر شده است ومن هرچه عقده بر دل دارم وهر خواسته وناخواسته ای که برایم بوجود می آید همه اش را به سر این ریش ها در می آورم تا مایه آزار من نشود اما نمی شود داشتنش یک در سر ونداشتنش هزارو یکی . شاه جوان از پاسخ وزیر پیر خوشش آمد وبه شکار خود ادامه داد .اما نمی دانم چرا ادم هایی که یک عمر نان از این ریش خورده اند چرا ریش های خودرا می زنند این ریش ها برای آنها همه اش مایه خوشحالی بوده است خوش خود وخدا نمی آید کمتر به این ریش ها آزار برسانند سالها بود که اورا می شناختم اندازه ریش های او متوسط بود در جایی کار می کرد که لابد لازم بود ریش بگذارد وهر روز این ریش ها را عطر وشانه بزند محال بود که اورا ببینی اما ریش او نامرتب باشد پیراهن سفید اوبا دگمه های بسته شده تا زیر گلو و انگشتر های رنگارنگ  هر کسی را به تعبیر وتفسیری وامی داشت کسی را یارای اهانت به ریش نبود خدا می داند چه برسرش می آمد .چند روز ی زمان سپری شد گردو غبارها نشست آرامش به دلها آمد چرخ زندگی شروع بحرکت کرد خانه های چند طبقه ومجلل با ماشین های مدل بالای گوناگون رنگها عوض شد بیرنگ ها رنگ گرفتند خیلی از رنگها زنگ زده شده تلاش برای دنیا ودنیا پرستی شروع شد هر کس به هر طرفندی بود به نوایی رسید هر بیسوادی یکباره لیسانس شد هر لیسانسی بر کنار شد همه چیز رنگ باخت .دوست قصه ما هم رنگ عوض کرد واز تعلقات دنیا به نوایی رسیده بود زندگیش تغییر یافته بود ماشین صفر داشت ریش هایش را با تیغ سلمانی تراشیده بود اما نه به سختی آن وزیر بلکه براحتی یک تیغ تیز ژاپنی وبفاصله اتاق خواب تا حمام خانه او بازنشست شده بود ویک ماه از باز نشستگیش گذشته بود هر جند باز نشست پیش از موعد بود وبدست خودش باز نشست شده بود او از دست این ریش ها به ستوه آمده بود او می دانست که ریش هایش ریشه ندارد اما پذیرا نبود وگوشش نمی شنید اما هم اکنون خودش به این نتیجه رسیده بود کسی به او اجباری نداشت خودش ریش می گذاشت می توانست نگذارد همانطور که خیلی های دیگر نمی گذاشتند ریش ها چه گناهی داشتند یک زمان بایستی مدت ها تحمل شانه وبوی عطر را داشته باشند وشکنجه قیچی جیبی اورا وبفاصله یک باز نشستن ورها شدن از کار تحمل تیغ تیز رانمایند .ریش تقصیر ندارد اوهم نعمتی از نعمت ها خداست او هم مثل استخدام شدن است او هم مثل باز نشست شدن است کاری به هیچ چیز ندارد نه وزنی دارد نه بی وزن است این تو هستی که همه چیز را در ریش می دیدی دنیا را از درون آن نگاه می کردی وامروز تمام عقده های وانشده خود را بخاطر آن می بینی فکر می کنی اگر ریش را با تیغ بزنی با همه چیز مبارزه می کنی تو فقط با خودت مبارزه می کنی اینها نشان دهند ه ضعف توست وگرنه کسی با ریش وبی ریش کاری ندارد این می رساند تمام عقاید تو باطل بوده تو مصلحتی ریش گذاشته ای وچون از آن مصلحت رها شده ای ریش را هم در محل کار رها کرده ای .نداشتن ریش به کسی آسیب نمی رساند اما تو به همه آسیب می زدی وامروز همه آسیب هایت را به ریش بیچاره ات می زنی .ریش بی گناه است این افکار توست که گناهکار است ریش ریشه می خواست وتو نداشتی آیا دروغ گویی آیا رنگ وریا آیا منافق بودنت آیا دنیا پرستی آیا باز ماندن از غافله ثروتمندی باعث شد ویا نه آیا افکار ریشداری غلط بوده است ونتوانسته ترا ارضاء کند  بیچاره ریش که باید همیشه چوب دیگران را بخورد وتحمل کند اگر بر سر کچ می رویید قدرش را می دانست وهر روز عطر وشانه اش می زد واینقدر مجبور نبود کچلی خودرا در زیر کلاه بپوشاند  راست گفته اند میوه خوب به چنگ شغال می افتد   نویسنده: شریف                                                                    نظر دهید ادمه دهم یا نه؟                                                            
دسته ها :
شنبه بیست و ششم 2 1388
X